سکوت من سرود است

انتخابهایم از جبران خلیل جبران

بلند پروازی

سه مرد وارد میخانه شدند. اولی بافنده و دومی نجار و سومی گورکن بود.

بافنده به آن دو دوست گفت: امروز کفنی بی‌نظیر از جنس کتان به دو دینار فروختم. پس بهترین نوشیدنی‌ها را بنوشیم.
نجار گفت: امروز گرانترین تابوت خود را فروختم. پس فاخرترین گوشتها را به همراه نوشیدنی بخوریم.
گورکن گفت: دوستان! من امروز تنها یک گور کندم اما مزد مضاعفی دریافت کردم. پس اندکی عسل نیز تناول کنیم!

صاحب میخانه در آن شب شادمان شد زیرا آن سه مرد بارها درخواست نوشیدنی و گوشت و عسل کردند و سپس با خوشحالی به رقص درآمدند. او به همسرش لبخند رضایت آمیزی زد و سه مرد تا پاسی از شب در میخانه سپری کردند و چون سیراب گشتند از جا برخواستند و به کمک صاحب میخانه از در میخانه بیرون رفتند.

زن به همسرش گفت: ای کاش سرنوشت بر ما چنین مقدر شود که هرروز شاهد چنین میهمانانی بخشنده باشیم تا بتوانیم تنها فرزندمان را از کار کردن در این میخانه‌ی کثیف بی‌نیاز کنیم و بکوشیم تا در آینده کشیش شود!

  
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : دیوانه
    +


بخواهید تا بیابید

در گذشته‌ای بسیار دور، مردی بود که درّه‌ای پر از سوزن داشت.

روزی مادر یک نصرانی نزد او رفت گفت: ای مرد بزرگ! جامه‌ی فرزندم پاره است و من می‌خواهم آن را پیش از آنکه به معبد بروم بدوزم. آیا به من سوزنی قرض می‌دهی؟

مرد به او سوزن نداد اما پندی به وی گفت تا آن را نزد فرزندش ببرد پیش از آنکه به معبد برود. پند چنین بود:

بخواهید تا بیابید!

  
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دیوانه
    +


سگ دانا

روزی سگ دانایی از کنار گربه‌ها گذشت، اما چون به آنها نزدیک شد دریافت که متوجه حضور او نیستند، لذا از کارشان شگفت زده شد و ایستاد.
در این اثنا گربه‌ای تنومند که آثار هیبت و بزرگی بر چهره‌اش بود به دوستانش نگاه کرد و گفت: برادران با ایمان! همواره دعا کنید زیرا اگر دعای خود را با شدت بسیار تکرار نمایید، درخواستتان استجابت می‌شود و از آسمان موش می‌بارد!

سگ دانا با شنیدن این پند در دل خود خندید و در حالی که از آنان رویگردان می‌شد با خود چنین گفت: در درک آنچه در کتابها هست، کودن تر از این گربه‌ها نیست. مگر در کتابها نخوانده‌اند که آنچه با راز و نیاز و دعا از آسمان فرود می‌آید، استخوان است و نه موش؟!

  
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دیوانه
    +


چهره‌ها

چهره‌ای دیدم که به هزار چهره درمی‌آید و چهره‌ای که همیشه در یک قالب بود.
چهره‌ای دیدم که توانستم درون زشتش را دریابم و چهره‌ای که چون نقاب رویش را برداشتم، زیبایی بی‌نظیرش را مشاهده کردم.
چهره‌ای پیر دیدم که چین و چروکش از پیغام تهی بود و چهره‌ای صاف که همه چیز بر آن نقش بسته است.

من چهره‌ها را می‌شناسم زیرا از ورای آنچه دیدگانم می‌بافد به آنان می‌نگرم تا حقیقتی که پشت آنهاست را ببینم!

  
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دیوانه
    +


گورکن

در دره‌ی تاریک زندگانی، در میان استخوانها و جمجمه‌ها، در یکی از شبهای مه‌آلود و وحشتزا، تنها راه می‌رفتم و در کنار رود خون و اشک که بسان مار در خود می‌پیچید و همچون خوابهای تبهکاران می‌دوید، ایستادم تا آوای ارواح را گوش فرا دهم. به سوی "هیچ" خیره شدم و چون نیمه شب فرا رسید، ارواح گروه گروه از لانه‌هایشان بیرون آمدند! ناگهان صدای پایی را شنیدم که به من نزدیک شد و چون سربرگرداندم شبحی بزرگ و وحشتناکی را دیدم. با ترس فریاد زدم و پرسیدم: از من چه می‌خواهی؟
با چشمانی درخشان به من نگریست و با آرامی پاسخ داد و گفت: چیزی نمی‌خواهم و همه چیز را می‌خواهم!
گفتم: مرا به حال خود بگذار و به راهت ادامه ده!
لبخند زد و گفت: راه من جز راه تو نیست. من از راهی که تو می‌روی خواهم رفت.
گفتم: من اینجا آمدم تا تنها باشم پس مرا تنها بگذار و برو.
گفت: من همان تنهایی تو هستم. پس چرا از من می‌هراسی؟
گفتم: از تو نمی‌هراسم.
گفت: اگر نمی‌هراسی پس چرا مانند شاخه‌های درخت می‌لرزی؟
گفتم: باد در میان لباسهایم می‌پیچد و آن را می‌لرزاند اما من هرگز نمی‌لرزم.
آنگاه همچون صدای توفان خندید و گفت: تو ترسو هستی. از من می‌هراسی و از هراس خود نیز می‌ترسی، پس ترس مضاعف داری و می‌کوشی تا آن را از من پنهان کنی و می‌خواهی مرا فریب دهی لذا کار سست تو، هم مرا می‌خنداند و هم خشمگینم می‌سازد!
سپس روی صخره‌ای نشست و من نیز مجبور شدم در برابرش بنشینم و به او خیره شدم. لحظاتی بعد که برای من به اندازه‌ی یک هزار سال بود، با تمسخر پرسید: نام تو چیست؟
گفتم: عبدالله.
گفت: چه بسیارند آنان که خود را بنده‌ی خدا می‌نامند در حالی که خداوند از آنان راضی نیست. آیا نمی‌خواهی نام خود را ارباب شیاطین نهی؟
گفتم: نام من عبدالله است، نامی که پدرم آن را در روز تولدم بر من نهاد و برای من عزیز و محترم است.
گفت: گرفتاری فرزندان از بخشش پدران آغاز می‌شود. هر کسی که خود را از بخشش پدران و اجداد محروم نکند و آن را بر نفس خود حرام نداند، تا روزی که زنده‌است برده‌ی مردگان خواهد ماند.
سر خود را پایین آوردم و درباره‌ی سخنان او اندیشیدم.
پرسید: کار تو چیست؟
گفتم: شعر می‌سرایم و می‌نویسم و عقاید خود را برای مردم مطرح می‌کنم.
گفت: این حرفه قدیمی شده و دیگر کسی دنبال چنین کارها نمی‌رود زیرا برای مردم هیچ سودی ندارد!
گفتم:‌ آیا کاری بهتر از این سراغ داری؟
گفت: گورکنی! گورکنی می‌تواند برای زندگان آرام بخش باشد و آنان را از انبوه مردگانی که در اطراف خانه‌ها و محکمه‌ها و معابدشان است رها سازد!
گفتم: اما من هیچ مرده‌ای را نمی‌بینم!
گفت: زیرا تو با چشم خیال می‌نگری و مردم را در برابر توفان زندگی لرزان می‌بینی و می‌پنداری زنده‌اند اما آنان از لحظه‌ی تولد مرده‌اند و کسی را نمی‌یابند تا آنان را در گور نهد. مگر بوی مردار آنان را حس نمی‌کنی؟
پرسیدم: چگونه می‌توان میان مرده و زنده تفاوتی قایل شد در حالی که هر دو در برابر توفان می‌لرزند؟
گفت: مرده در برابر توفان می‌لرزد اما زنده با آن می‌دود و تا باد توقف نکند، خود نیز نمی‌ایستد!
آنگاه پرسید: آیا تو ازدواج کرده‌ای؟
گفتم: آری من همسر خوبی دارم.
گفت: پس گناهان تو بسیارند! ازدواج انسان را به اسارت می‌کشد. اگر می‌خواهی آزاد و آسوده باشی، همسرت را طلاق ده!
گفتم: من دارای سه فرزند کم سن و سال هستم. آیا با آنان چکار کنم؟
گفت: به آنان گور کنی یاد ده و سپس هر یک را به حال خود واگذار!
گفتم: من طاقت تنهایی را ندارم زیرا به آنان عادت کرده‌ام و اگر همسر و فرزندانم را رها کنم خوشبختی مرا ترک خواهد کرد.
گفت: زندگی مرد در میان همسر و فرزند چیزی جز رنج و اندوه و سیاهی که در پشت پرده‌ای سفید پنهان است، نیست! اگر می‌خواهی هم آزاد باشی و هم صاحب همسر، با یکی از دختران اجنّه ازدواج کن.
با تعجب گفتم: چرا مرا فریب می‌دهی؟ اجنّه حقیقتی ندارند!
گفت: تو نمی‌فهمی. همه‌ی موجودات حقیقت ندارند جز اجنّه. هر که از جنس جنّیان نباشد از عالم وهم و خیال و پندارهاست!
پرسیدم: آیا جوانان اجنّه از زیبایی برخوردار هستند؟
گفت: زیبایی بی‌نظیر آنان هرگز از بین نمی‌رود و پژمرده هم نمی‌شود.
گفتم: یکی از آن دختران زیبا را به من نشان ده تا قانع شوم.
گفت: تو نمی‌توانی آنها را ببینی.
پرسیدم: پس چگونه با همسری ازدواج کنم که نمی‌توانم او را ببینم و این کار برای من چه سودی خواهد داشت؟
گفت: سود آن تدریجی است زیرا به انقراض موجودات دیگر و مردگان منجر می‌شود.
آنگاه لحظه‌ای از من روی تافت و سپس دوباره پرسید: آیین تو چیست؟
گفتم: به خدا و پیامبران او ایمان دارم. نیکیها را دوست می‌دارم و به آخرت آرزومندم.
گفت: این سخنان تکراری هستند. حقیقت آن است که تو تنها به خودت ایمان داری و تنها آرزوها و هواهای نفسانی‌ات را دوست می‌داری. انسان از آغاز خلقت تا اکنون، خود را می‌پرستد اما به خود، نامهای گوناگونی می‌نهد. برخی معبود خود را "بعل" و بعضی آن را "ستاره‌ی مشتری" و گروهی نیز به او "خدا" می‌گویند در حالی که هنوز خدای حقیقی را نشناخته‌اند.
سپس با تمسخر خندید و گفت: تعجب من از کسانی است که خود را می‌پرستند اما مرداری بیش نیستند!

اندکی در باره‌ی سخنان او به فکر فرو رفتم و به مفاهیمی رسیدم که معانی آن از زندگی شگفت آورتر و از مرگ هراس انگیزتر و از حقیقت ژرفتر است. ناگهان فریاد زدم و پرسیدم: اگر به پروردگاری معتقد هستی پس تو را به او سوگندت می‌دهم! به من بگو تو کیستی؟
گفت: من پروردگار خود هستم!
پرسیدم: نام تو چیست؟
گفت: دیوانه.
پرسیدم: کجا متولد شده‌ای؟
گفت: در همه جا.
پرسیدم: کی متولد شده‌ای؟
گفت: در هر زمانی.
پرسیدم: حکمت را از که آموختی و چه کسی تو را از اسرار زندگی آگاه کرد؟
گفت: من حکیم نیستم زیرا حکمت از صفات بشری و ضعیفان است. من یک دیوانه‌ی توانا هستم که زمین زیر پایم طی می‌شود. از شیاطین آموختم که چگونه انسانها را مورد تمسخر خود قرار دهم و در معاشرت کردن با پادشاهان اجنّه و غولان شب یه اسرار وجود و نیستی پی ببرم.
پرسیدم: پس در این دره‌های ناهموار چه می‌کنی؟ و شب و روزت را چگونه سپری می‌کنی؟
گفت: صبح‌ها به خورشید ناسزا می‌گویم و ظهرها به انسانها لعنت می‌فرستم و عصرها طبیعت را مورد تمسخر قرار می‌دهم و شبها به سجده می‌افتم و خود را می‌ستایم!
پرسیدم: پس چه می‌خوری و چه می‌نوشی و کجا و کی می‌خوابی؟
گفت: من و زمان و دریا هرگز نمی‌خوابیم اما بدن انسان را می‌خوریم و از خون آن می‌نوشیم و چون رنج کشد، لذت می‌بریم!
آنگاه از جای خود برخاست و به من نگریست و با صدایی آهسته و آرام گفت: به امید دیدار! می‌خواهم خود را به محفل غولان برسانم.
فریاد زدم و گفتم: اندکی به من مهلتی ده تا آخرین سوالم را از تو بپرسم.
به خواسته‌ی من توجهی نکرد و در میان مه رفت و گفت: خدایان دیوانه به کسی مهلت نمی‌دهند! و سپس به کلّی ناپدید شد و مرا در تاریکی تنها گذاشت و من همچنان در وحشت و حیرت بسر بردم!

روز بعد، همسر خود را طلاق دادم و با یکی از دختران اجنّه ازدواج کردم و سپس به هر یک از فرزندانم بیل و کلنگی دادم و به آنان گفتم: بروید و هرگاه مرده‌ای دیدید اورا خاک کنید!
از آن موقع و تا اکنون گورکنی می‌کنم و مرده‌ها را به خاک می‌سپارم اما مرده‌ها بسیارند و من دست تنها هستم و یاری کننده‌ای ندارم!

  
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : گورکن
    +


غم و شادی

آنگاه زنی پای پیش نهاد و گفت برای ما از غم و شادی سخن بگوی.

پیامبر گفت:
شادیهای شما همان غمهای شماست که نقابش را برداشته است.
و چاهی که خنده‌هایتان از آن می‌جوشد، همان است که از اشکهایتان پر شده است.
و چگونه جز این تواند بود؟
هر چه غم ژرفتر وجود شما را می‌کاود، گنجایشی فراختر برای شادی خواهید داشت.
آیا سبوی شرابتان همان سوخته جانی نیست که از کوره‌ی کوزه‌گران بیرون آمده است؟ و آیا آن عود که آهنگش جان شما را می‌نوازد، همان چوبی نیست که دلش را با تیغ تیز تهی کرده‌اند؟
وقتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن تا ببینی که این قلب همان است که تو را غمگین کرده بود، و هنگامی که غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن تا ببینی که براستی در فراق آنچه قلبت را از شادی پر کرده بود گریه میکنی.

بعضی گویند شادی از غم عظیمتر است، بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد. اما من با تو می‌گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند.
آنها با هم نزد تو می‌آیند و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است، بیاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است.

و همانا که تو چون دو کفه‌ی ترازو میان شادی و غم آویخته‌ای و تنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود.
اما وقتی که خزانه دار هستی تو را برمی‌دارد تا زر و نقره‌ی خویش بسنجد، در آن هنگام بناچار دو کفه‌ی غم و شادی تو بالا و پایین می‌رود.

  
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : پیامبر
    +


پیوند زناشویی

آنگاه المیترا بار دیگر به سخن در آمد و گفت ای پیر خردمند از پیوندزناشویی چه میگویی؟

پیامبر گفت:

شما با هم زاده شدید و باید که پیوسته با هم باشید.
با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان را برکند.
حتی در خاطر خاموش خداوند نیز با هم باشید.
اما بگذارید که با هم بودنتان را فضایی در میان باشد و بگذارید که بادهای آسمان بین شما در رقص و پایکوبی باشند.

یکدیگر را دوست بدارید اما، از عشق زنجیر مسازید،
بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج و اهتزاز باشد.
جامهای  یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام منوشید.
از نان خود به یکدیگر هدیه دهید، اما از یک قرص نان تناول مکنید.

به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید ولی بگذارید هر یک برای خود تنها باشد.
همچون سیمهای عود که هریک در مقام خود تنهاست، اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند.

دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید.
زیرا تنها دست زندگی است که می‌تواند دلهای شما را در خود نگه دارد.

در کنار هم بایستید، اما نه بسیار نزدیک،
زیرا که ستونهای معبد به جدایی بار بهتر کشند 
و بلوط و سرو در سایه‌ی هم به کمال رویش نرسند.

  
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : پیامبر
    +


پوسته‌ها و هسته‌ها

چه بسیار دردهای سوزناکم را با جامه‌ی صبر پوشاندم و می‌پنداشتم که اینکار را برای پاداش انجام داده‌ام اما چون جامه را از تن درآوردم رنجها و سوزشهایم به سرور و آتش درونم به آتشی سرد مبدل شده بود!


بارها با شراب درون مست شدم و پنداشتم که با همنشینم همچو گرگ و گوسفند هستیم اما چون به خود آمدم هردو را انسان یافتم!


آری برادر!

ظاهر هر کسی نمیتواند حقیقت واقعی او باشد. هر سخن و کرداری نشان دهنده‌ی باطن انسانها نیست. شاید در ورای لکنت زبان یک مرد خاموش، درونی لبریز از حکمتها و هوشمندی و قلبی باشد که تجلیگاه وحی و کلام آسمانی است.


مبادا مرا نادان خطاب کنید پیش از آنکه از درونم آگاه شوید!

مبادا مرا آگاه بدانید پیش از آنکه خویشتنم را از ظاهرم جدا سازی!

هرگز مرا بخیل خطاب نکنید پیش از آنکه قلبم را بیازمایید.

  
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : نغمه‌ها
    +


عقل

در یکی از شهرهای دور دست، پادشاهی قدرتمند و دانا فرمانروایی می کرد.  

مردم شهر نه تنها از او می ترسیدند بلکه وی را نیز دوست می داشتند. در وسط شهر چاهی با آب گوارایی وجود داشت و همه ی مردم و حتی پادشاه و یارانش نیز از آن می نوشیدند زیرا چاه دیگری در شهر نبود.  

در یکی از شبها که همه‌ی مردم در خواب بودند، ساحره‌ای وارد شهر شد و هفت قطره از مایعی عجیب در چاه ریخت و گفت: از این به بعد هر کسی از آب این چاه بنوشد دیوانه می‌شود! صبح روز بعد همه‌ی مردم شهر به جز پادشاه و وزیر از آب چاه نوشیدند و به طلسم ساحره دچار شدند و دیوانه گشتند.  

مردم گروه گروه از محله‌ای به محله دیگر و از کوچه‌ای به کوچه‌ی دیگر می‌دویدند و می‌گفتند: شاه و وزیر دیوانه شده‌اند و آنان نمی‌توانند بر ما حکومت کنند! بیائید تا ایشان را از تخت سلطنت پائین آوریم!  

ماجرا به گوش شاه رسید لذا دستور داد جام زرینی که از اجدادش به ارث برده بود را از آب چاه پر کنند. آن را پر کردند و برای شاه آوردند. شاه از آن آب نوشید و چون سیراب شد، به وزیرش داد تا او نیز چنین کند.  

مردم شهر از این ماجرا مطلع شدند و شادمانی کردند زیرا دریافتند که پادشاه و وزیر شهر، عقل خود را از دست نداده‌اند!

  
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
    +


خانه‌ات را چه شد؟

من می‌توانم از خوبیهای نهفته در شما ولی نه از بدی ها سخن بگویم.
مگر بدی همان نیکی آزرده از گرسنگی و تشنگی خویش نیست؟
براستی آنگاه که نیکی گرسنه می شود به دنبال خوراک غارهای تاریک را می جوید و آنگاه که تشنه می‌شود آب تیره‌ی مرداب را هم می‌نوشد.
شما هنگامی با خود یکرنگ هستید که وجودتان خیر و خوبی است. ولی اگر شما با خود یکرنگ نباشید نمی‌توان شما را به بدی نسبت داد.
زیرا اگر در خانه‌ای دوگانگی افتد آن خانه جایگاه دزدان نمی‌شود بلکه آنجا دیگر یک خانه‌ی شکاف خورده است.
و کشتی بی سکان ممکن است بی هدف در لابلای جزیره‌ها سرگردان باشد ولی به قعر دریا فرو نمی‌رود.
وقتی که شما می‌کوشید از خودتان چیزی ببخشید خیر در شماست.
ولی آنگاه هم که سود خود می‌جویید شری در شما نیست.
زیرا زمانی که شما سود خود می‌جویید چون درختی هستید که با ریشه‌های خود به زمین چسبیده و پستانهای او را می‌مکد.
البته که میوه به ریشه نمی‌تواند بگوید چون من باش رسیده و پر آب، برکت وجودت را به دیگران عطا کن، زیرا که بخشش برای میوه نیازی است چنانچه گرفتن نیازی است برای ریشه.
وجود شما خیر است آنگاه که به هنگام سخن گفتن کاملا بیدارید
ولی وجودتان شر نیست وقتی که خود خوابید و زبانتان بی هدف از خود صداهایی در می‌آورد.
شما خیر هستید آنگاه که به سوی هدفتان با گامهای استوار پیش می‌روید
ولی اگر به سوی هدفتان افتان و خیزان هم راه بروید شر نیستید
و حتی آنان هم که می لنگند به عقب سو نمی روند
و شما که توانمند تیز پایید برابر چلاقان از راه همدردی نلنگید.
خیر و خوبی در شما به روشهای گوناگونی ظاهر می‌شود ولی آنگاه که خیر و خوبی با شما نیست معنایش این نیست که بد هستید.
شما فقط کند و تنبلید.
نیکی شما در همان شیفتگیتان برای یافتن وصول به نفس بزرگ الهی خویش نهفته است و این شیفتگی در همه‌ی شماست.
ولی در بعضی از شما این شیفتگی سیلابی است پرشتاب به سوی دریا می‌رود و با خود رازهای کوهستان و آواز جنگل را در می‌غلطاند و به پیش می‌راند.
و در برخی دیگر جوی همواری است آرام که به نرمی در پیچ و خمها گم می‌شود و به کندی به کرانه می‌رسد
ولی نگذارید آن را که بسیار می‌جوید دیگری را که اندک می‌خواهد نکوهش کند که چرا تو چنین آهسته و کم خواهی ؟
زیرا که براستی نیک است از برهنه می‌پرسد جامه ات کجاست و از بی‌خانمان پرسش نمی‌دارد که خانه‌ات را چه شد؟

  
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧
    +


نسیم سحری

چون نسیم سحری بوزد 

از شدت شادی به خود میپیچم 

و چون باران فرو ریزد 

                 جامم را پر می‌کنم 

همه‌ی اینها 

      گذشته‌ی مه آلود من است 

فراموشی 

        گذشته را محو کرد 

و بسان آب 

              آن را بر باد داد

  
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
    +


ویرانه‌های گذشته

بر ویرانه‌های گذشته 

               بنا خواهم کرد 

                       شرافت و مجد فردایمان را.

  
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
    +


سکوت من سرود است

سکوت من سرود است 

و گرسنگیم نیز  

                      سیری   

در تشنگیم آبی است

و در هوشیاریم 

                   مستی 

 

و در غربتم 

                  لقاء 

و در باطنم کشفی هست 

                و در درونم 

                خفاء 

تا به کی شکوه کنم از اندوه خویش 

و قلبم با اندوه تباهی کند؟ 

تا به کی بگریم 

           و دهانم پر لبخند؟ 

تا به کی تمنای دوست کنم 

          دوستی که در کنار من است 

تا به کی دنبال چیزکی باشم 

حال آنکه در نزد من است 

فراش 

       شب قیر گون مرا بر پهنای خوابم می‌پراکند 

اما فجر 

          آن را جمع می‌کند 

در آیینه‌ی خیالم به جسم خود نگاه کردم 

روحم را در بند اندیشه دیدم 

آنکه مرا آفرید 

و وسعتم داد 

و بخشید 

               در درون من حای دارد 

مرگ و جایگاه ابدی در من است 

بعثت و نشر در من است 

اگر من زنده نباشم 

هرگز نخواهم مرد 

و گر نفس را خواهش نباشد 

              به درون قبر نخواهم خفت 

نفس خویش را پرسیدم 

         روزگار با آرزوهای بسیار ما چه خواهی کرد  

               گفت: 

                         من همان دهرم

  
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧
    +