گورکن

در دره‌ی تاریک زندگانی، در میان استخوانها و جمجمه‌ها، در یکی از شبهای مه‌آلود و وحشتزا، تنها راه می‌رفتم و در کنار رود خون و اشک که بسان مار در خود می‌پیچید و همچون خوابهای تبهکاران می‌دوید، ایستادم تا آوای ارواح را گوش فرا دهم. به سوی "هیچ" خیره شدم و چون نیمه شب فرا رسید، ارواح گروه گروه از لانه‌هایشان بیرون آمدند! ناگهان صدای پایی را شنیدم که به من نزدیک شد و چون سربرگرداندم شبحی بزرگ و وحشتناکی را دیدم. با ترس فریاد زدم و پرسیدم: از من چه می‌خواهی؟
با چشمانی درخشان به من نگریست و با آرامی پاسخ داد و گفت: چیزی نمی‌خواهم و همه چیز را می‌خواهم!
گفتم: مرا به حال خود بگذار و به راهت ادامه ده!
لبخند زد و گفت: راه من جز راه تو نیست. من از راهی که تو می‌روی خواهم رفت.
گفتم: من اینجا آمدم تا تنها باشم پس مرا تنها بگذار و برو.
گفت: من همان تنهایی تو هستم. پس چرا از من می‌هراسی؟
گفتم: از تو نمی‌هراسم.
گفت: اگر نمی‌هراسی پس چرا مانند شاخه‌های درخت می‌لرزی؟
گفتم: باد در میان لباسهایم می‌پیچد و آن را می‌لرزاند اما من هرگز نمی‌لرزم.
آنگاه همچون صدای توفان خندید و گفت: تو ترسو هستی. از من می‌هراسی و از هراس خود نیز می‌ترسی، پس ترس مضاعف داری و می‌کوشی تا آن را از من پنهان کنی و می‌خواهی مرا فریب دهی لذا کار سست تو، هم مرا می‌خنداند و هم خشمگینم می‌سازد!
سپس روی صخره‌ای نشست و من نیز مجبور شدم در برابرش بنشینم و به او خیره شدم. لحظاتی بعد که برای من به اندازه‌ی یک هزار سال بود، با تمسخر پرسید: نام تو چیست؟
گفتم: عبدالله.
گفت: چه بسیارند آنان که خود را بنده‌ی خدا می‌نامند در حالی که خداوند از آنان راضی نیست. آیا نمی‌خواهی نام خود را ارباب شیاطین نهی؟
گفتم: نام من عبدالله است، نامی که پدرم آن را در روز تولدم بر من نهاد و برای من عزیز و محترم است.
گفت: گرفتاری فرزندان از بخشش پدران آغاز می‌شود. هر کسی که خود را از بخشش پدران و اجداد محروم نکند و آن را بر نفس خود حرام نداند، تا روزی که زنده‌است برده‌ی مردگان خواهد ماند.
سر خود را پایین آوردم و درباره‌ی سخنان او اندیشیدم.
پرسید: کار تو چیست؟
گفتم: شعر می‌سرایم و می‌نویسم و عقاید خود را برای مردم مطرح می‌کنم.
گفت: این حرفه قدیمی شده و دیگر کسی دنبال چنین کارها نمی‌رود زیرا برای مردم هیچ سودی ندارد!
گفتم:‌ آیا کاری بهتر از این سراغ داری؟
گفت: گورکنی! گورکنی می‌تواند برای زندگان آرام بخش باشد و آنان را از انبوه مردگانی که در اطراف خانه‌ها و محکمه‌ها و معابدشان است رها سازد!
گفتم: اما من هیچ مرده‌ای را نمی‌بینم!
گفت: زیرا تو با چشم خیال می‌نگری و مردم را در برابر توفان زندگی لرزان می‌بینی و می‌پنداری زنده‌اند اما آنان از لحظه‌ی تولد مرده‌اند و کسی را نمی‌یابند تا آنان را در گور نهد. مگر بوی مردار آنان را حس نمی‌کنی؟
پرسیدم: چگونه می‌توان میان مرده و زنده تفاوتی قایل شد در حالی که هر دو در برابر توفان می‌لرزند؟
گفت: مرده در برابر توفان می‌لرزد اما زنده با آن می‌دود و تا باد توقف نکند، خود نیز نمی‌ایستد!
آنگاه پرسید: آیا تو ازدواج کرده‌ای؟
گفتم: آری من همسر خوبی دارم.
گفت: پس گناهان تو بسیارند! ازدواج انسان را به اسارت می‌کشد. اگر می‌خواهی آزاد و آسوده باشی، همسرت را طلاق ده!
گفتم: من دارای سه فرزند کم سن و سال هستم. آیا با آنان چکار کنم؟
گفت: به آنان گور کنی یاد ده و سپس هر یک را به حال خود واگذار!
گفتم: من طاقت تنهایی را ندارم زیرا به آنان عادت کرده‌ام و اگر همسر و فرزندانم را رها کنم خوشبختی مرا ترک خواهد کرد.
گفت: زندگی مرد در میان همسر و فرزند چیزی جز رنج و اندوه و سیاهی که در پشت پرده‌ای سفید پنهان است، نیست! اگر می‌خواهی هم آزاد باشی و هم صاحب همسر، با یکی از دختران اجنّه ازدواج کن.
با تعجب گفتم: چرا مرا فریب می‌دهی؟ اجنّه حقیقتی ندارند!
گفت: تو نمی‌فهمی. همه‌ی موجودات حقیقت ندارند جز اجنّه. هر که از جنس جنّیان نباشد از عالم وهم و خیال و پندارهاست!
پرسیدم: آیا جوانان اجنّه از زیبایی برخوردار هستند؟
گفت: زیبایی بی‌نظیر آنان هرگز از بین نمی‌رود و پژمرده هم نمی‌شود.
گفتم: یکی از آن دختران زیبا را به من نشان ده تا قانع شوم.
گفت: تو نمی‌توانی آنها را ببینی.
پرسیدم: پس چگونه با همسری ازدواج کنم که نمی‌توانم او را ببینم و این کار برای من چه سودی خواهد داشت؟
گفت: سود آن تدریجی است زیرا به انقراض موجودات دیگر و مردگان منجر می‌شود.
آنگاه لحظه‌ای از من روی تافت و سپس دوباره پرسید: آیین تو چیست؟
گفتم: به خدا و پیامبران او ایمان دارم. نیکیها را دوست می‌دارم و به آخرت آرزومندم.
گفت: این سخنان تکراری هستند. حقیقت آن است که تو تنها به خودت ایمان داری و تنها آرزوها و هواهای نفسانی‌ات را دوست می‌داری. انسان از آغاز خلقت تا اکنون، خود را می‌پرستد اما به خود، نامهای گوناگونی می‌نهد. برخی معبود خود را "بعل" و بعضی آن را "ستاره‌ی مشتری" و گروهی نیز به او "خدا" می‌گویند در حالی که هنوز خدای حقیقی را نشناخته‌اند.
سپس با تمسخر خندید و گفت: تعجب من از کسانی است که خود را می‌پرستند اما مرداری بیش نیستند!

اندکی در باره‌ی سخنان او به فکر فرو رفتم و به مفاهیمی رسیدم که معانی آن از زندگی شگفت آورتر و از مرگ هراس انگیزتر و از حقیقت ژرفتر است. ناگهان فریاد زدم و پرسیدم: اگر به پروردگاری معتقد هستی پس تو را به او سوگندت می‌دهم! به من بگو تو کیستی؟
گفت: من پروردگار خود هستم!
پرسیدم: نام تو چیست؟
گفت: دیوانه.
پرسیدم: کجا متولد شده‌ای؟
گفت: در همه جا.
پرسیدم: کی متولد شده‌ای؟
گفت: در هر زمانی.
پرسیدم: حکمت را از که آموختی و چه کسی تو را از اسرار زندگی آگاه کرد؟
گفت: من حکیم نیستم زیرا حکمت از صفات بشری و ضعیفان است. من یک دیوانه‌ی توانا هستم که زمین زیر پایم طی می‌شود. از شیاطین آموختم که چگونه انسانها را مورد تمسخر خود قرار دهم و در معاشرت کردن با پادشاهان اجنّه و غولان شب یه اسرار وجود و نیستی پی ببرم.
پرسیدم: پس در این دره‌های ناهموار چه می‌کنی؟ و شب و روزت را چگونه سپری می‌کنی؟
گفت: صبح‌ها به خورشید ناسزا می‌گویم و ظهرها به انسانها لعنت می‌فرستم و عصرها طبیعت را مورد تمسخر قرار می‌دهم و شبها به سجده می‌افتم و خود را می‌ستایم!
پرسیدم: پس چه می‌خوری و چه می‌نوشی و کجا و کی می‌خوابی؟
گفت: من و زمان و دریا هرگز نمی‌خوابیم اما بدن انسان را می‌خوریم و از خون آن می‌نوشیم و چون رنج کشد، لذت می‌بریم!
آنگاه از جای خود برخاست و به من نگریست و با صدایی آهسته و آرام گفت: به امید دیدار! می‌خواهم خود را به محفل غولان برسانم.
فریاد زدم و گفتم: اندکی به من مهلتی ده تا آخرین سوالم را از تو بپرسم.
به خواسته‌ی من توجهی نکرد و در میان مه رفت و گفت: خدایان دیوانه به کسی مهلت نمی‌دهند! و سپس به کلّی ناپدید شد و مرا در تاریکی تنها گذاشت و من همچنان در وحشت و حیرت بسر بردم!

روز بعد، همسر خود را طلاق دادم و با یکی از دختران اجنّه ازدواج کردم و سپس به هر یک از فرزندانم بیل و کلنگی دادم و به آنان گفتم: بروید و هرگاه مرده‌ای دیدید اورا خاک کنید!
از آن موقع و تا اکنون گورکنی می‌کنم و مرده‌ها را به خاک می‌سپارم اما مرده‌ها بسیارند و من دست تنها هستم و یاری کننده‌ای ندارم!

/ 2 نظر / 8 بازدید
آسمونی

از جبران سالها بود نخونده بودم (7-8 سال پیش) اون موقع پیامبر و دیوانه رو خوندم و بعد "نامه های عاشقانه یک پیامبر " رو . یادمه "نامه های ..." رو خیلی دوست داشتم و خریدم تا دوباره بخونم. اما دوباره نخوندم. کتابای جبران و کوئیلو همه شبیه همن . چندتاشونو که خوندم دیدم تکرارین برای همین دیگه نخوندم . یه کم کتابای دیگه هم بخونین [لبخند]

ارغوان

قشنگ بود. نخونده بودمش. مرسی که تایپش کردی