عقل

در یکی از شهرهای دور دست، پادشاهی قدرتمند و دانا فرمانروایی می کرد.  

مردم شهر نه تنها از او می ترسیدند بلکه وی را نیز دوست می داشتند. در وسط شهر چاهی با آب گوارایی وجود داشت و همه ی مردم و حتی پادشاه و یارانش نیز از آن می نوشیدند زیرا چاه دیگری در شهر نبود.  

در یکی از شبها که همه‌ی مردم در خواب بودند، ساحره‌ای وارد شهر شد و هفت قطره از مایعی عجیب در چاه ریخت و گفت: از این به بعد هر کسی از آب این چاه بنوشد دیوانه می‌شود! صبح روز بعد همه‌ی مردم شهر به جز پادشاه و وزیر از آب چاه نوشیدند و به طلسم ساحره دچار شدند و دیوانه گشتند.  

مردم گروه گروه از محله‌ای به محله دیگر و از کوچه‌ای به کوچه‌ی دیگر می‌دویدند و می‌گفتند: شاه و وزیر دیوانه شده‌اند و آنان نمی‌توانند بر ما حکومت کنند! بیائید تا ایشان را از تخت سلطنت پائین آوریم!  

ماجرا به گوش شاه رسید لذا دستور داد جام زرینی که از اجدادش به ارث برده بود را از آب چاه پر کنند. آن را پر کردند و برای شاه آوردند. شاه از آن آب نوشید و چون سیراب شد، به وزیرش داد تا او نیز چنین کند.  

مردم شهر از این ماجرا مطلع شدند و شادمانی کردند زیرا دریافتند که پادشاه و وزیر شهر، عقل خود را از دست نداده‌اند!

/ 0 نظر / 14 بازدید