بخواهید تا بیابید

در گذشته‌ای بسیار دور، مردی بود که درّه‌ای پر از سوزن داشت.

روزی مادر یک نصرانی نزد او رفت گفت: ای مرد بزرگ! جامه‌ی فرزندم پاره است و من می‌خواهم آن را پیش از آنکه به معبد بروم بدوزم. آیا به من سوزنی قرض می‌دهی؟

مرد به او سوزن نداد اما پندی به وی گفت تا آن را نزد فرزندش ببرد پیش از آنکه به معبد برود. پند چنین بود:

بخواهید تا بیابید!

/ 1 نظر / 8 بازدید
کوچولوترین ستاره

من خوب نفهمیدم این پستو